سلام دخمل قشنگم
سلام عمر مامان، سلام نفس مامان، سلام هستی من، سلام قشنگم.
اینجا رو برات ساختم تا باهات حرف بزنم. حرفای در گوشیه مامانی با دخمل قشنگ خودم. الان که دارم برات می نویسم شما هنوز تو دل مامانی هستی و مامان به شدت مشتاق رسیدن روزیه که تو بغل بگیردت. یه روز میرسه که خودت خانوم میشی و میای اینجا همه چیزو می خونی.
الهی فدات بشه مامانی قربون قدمای نازت. انقدر یهویی اومدی تو دلم که باورم نمیشد. یادش به خیر ... یه روز مامان کمرش درد گرفت و شبونه بابا رو فرستاد دنبال وسیله آزمایش ساعت دوازده شب بود که فهمیدیم شما تو دلمی. باورم نمیشد جیگر مامان. آخه هیلی یهویی اتفاق افتاد. فردا صبحش بابایی رفته بود ماموریت مامانم اداره نرفت و به جاش رفت آزمایشگاه تا مطمئن بشه شما هستی.

تنها رفته بودم آزمایشگاه و نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت. به بابایی زنگ زدم که بیاد ییشم ولی نمیتونست بیاد آخه ماموریت بود. تنهایی رفتم خونه. هنوز تو شوک بودم بابا ساعت چهار اومد خونه مامان و بوسید و بهم دلگرمی داد. بعدش حرکت کردیم بریم دکتر تا مطمئن بشیم شما جوجه ی قشنگ ماان و بابا سالمی. وقتی خانم دکتر تو دستگاه سونو شما رو نشون مامان داد و گفت که سالمی و الان 8 هفته هست که تو دل مامانی انگار دنیا رو بهم دادند. اومدم بیرون و به بابایی مشتلق دادم . ندیدی بابایی چه قدر خوشحال بود. شیرینی گرفتیم و همون روز خبر خوبو به عزیز جون و آقا جون دادیم. تلفنی هم مامان جون و بابا جون رو خبر کردیم. هیچ کس باورش نمیشد. دخمل گشنگم شما قشنگترین هدیه خدا هستی.

سلام دخمل قشنگم 
